محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

19

اكسير اعظم ( فارسى )

حرارت باشد به داروى قوى البرد علاج كنند و قليل الحرارت را به قليل البرودت و عكس هر دو را بالعكس و چون يك مرض بر طائفه‌اى از مردم عام گردد بر فساد مزاج هواى آن موضع استدلال نموده به اخراج فضول از بدن و استعمال اغذيهء جيد الكيموس و تبديل هوا معالجه فرمايند و بيمار را به زجر و توبيخ هرگز نرنجانند و امورى كه او را در غم و فرح مفرط اندازد موقوف دارند و به آواز سخت او را از خواب بيدار نسازند و به غضب نياورند مگر مسبوتان را و هواى خانه به ضد مرض مبدل سازند . و اگر بعضى اغذيهء مخالف را سخت آرزو كند اندكى از آن بدهند . و اگر دواى سودمند را كراهت كند موقوف دارند . علاج امراض تابع سوء مزاج اگر بلاماده باشد تبديل مزاج نمايند فقط . و اگر با ماده بود تنقيه كنند پس گاهى صرف تنقيه به غير احتياج به تدبير ديگر كفايت كند اگر سوء مزاج از آن باقى نماند به سبب تمكن مزاج صحيح سابق و گاهى تنقيه كفايت نكند اگر سوء مزاج بعد تنقيه و تمكن مزاج باقى ماند بلكه محتاج به سوى تبديل مزاج بعد فراغ از تنقيه بود و اين تقسيم علاج به اعتبار بودن سوء مزاج ساذج و مادى است . و اما معالجات امراض سوء مزاج به اعتبار حصول به التمام يا نه بر سه قسم است : يكى آنكه سوء مزاج مستحكم بود يعنى حصول او غب خالص بهر تطفيه حرارت او . دوم آنكه در حد كون باشد يعنى چيزى حاصل شود و چيزى در مسلك حصول باقى بود خواه حاصل كم باشد چنانچه در اوائل تزيد مرض يا اكثر بود چنانچه در اواخر آن و اصلاحش مداوات بالضد است از براى آنچه حاصل شده مع تقدم بالحفظ بنا بر آنكه در مسلك حصول است بهر منع سبب مبقى مرض يا موجد مابقى از آن از ورود و مثال اين تنقيه در ربع به خربق و در غب به سقمونيا است چون بدين منع ابتداى نوبت كه واقع خواهد شد اراده كنند و هر واحد از مداوات و تقدم بالحفظ تنقيه و غيره را عام است و گاهى تدبير واحد ميان هر دو واجب بود مثل قى بالغ متواتر در تپ بلغمى كه مستوقد عفونت او معده باشد . سوم آنكه ارادهء كون نمايد و در علاج اين به منع سبب فقط احتياج افتد بهر آنكه هنوز حاصل نشده تا محتاج به ضد گردد و لهذا اين را تقدم بالحفظ نامند و مثال اين تنقيه مستعد بحمى ربع به سبب غلبهء سودا به خربق است و بهر حمى غب به سبب غلبهء صفرا به سقمونيا و اين نوع به علامات و عادات شناخته مىشود چنانچه هرگاه خون بواسير بند شود معلوم گردد كه آن سبب ضعف جگر است و چنانچه هرگاه به عروض صداع از مسخنات معتاد باشد بعده حرارت هوا آن را برسد يا مسخن استعمال نمايند دريافت شود كه آن را صداع عارض گردد و چون بر طبيب مشكل گردد كدامى از امراض كه آيا سبب او حرارت است يا برودت چنانچه تپ بلغمى كهنهء لثقه با تپ دق مشتبه مىگردد و چنانچه نزله و زكام مشتبه مىشود كه آن از حرارت دماغ است يا از كثرت بلغم و سردى مزاج و اراده كند كه تجربه نمايد تا سبب او ظاهر گردد پس تجربه به دواى مفرط الكيفيت نكند بهر آنكه كيفيت آن به طبيعت مرض اگر موافق افتد اعانت بالغ مرض نمايد و شر زياده گردد و بعد تجربه نظر تام نمايد و بر تاثيرى كه بالعرض باشد مغرور نگردد بهر آنكه دوا گاهى حار بود و بالعرض تبريد كند و بالعكس هرگاه افيون استعمال نمايد و آن نزله را منع كند پس يقين نكند كه نزله از حرارت است به سبب بارد بودن افيون چه باشد كه منع آن به سبب بند كردن او حرارت را بود . و بدان كه مدت تبريد و تسخين برابر است چنانچه مزاج حار عارض از حرارت هوا كه در مدت معينه ازالهء او ممكن است همچنين مزاج بارد عارض از برودت هوا ممكن است ازالهء آن در اين مدت ليكن خطر در تبريد بيشتر است بهر آنكه حرارت صديق طبيعت است و برودت منافى آن و حيات و خطر در ترطيب و تيبيس برابر است بهر آنكه خطر در ترطيب از اغما حرارت غريزى و اطفاى آن همچنان است كه در تيبيس از تجفيف مادهء آن و افناى آن چون هر دو مفرط باشند ليكن مدت ترطيب اطول است يعنى پيدا كردن رطوبت در بدن خشك محتاج به مدت دراز است از مدت احداث جفاف در بدن رطب و اين به سبب كثرت ورود محللات بر بدن است و حفظ هر واحد از رطوبت و يبوست به تقويت اسباب او مىگردد و تبدل به تقويت اسباب ضد آن مىشود و حرارت قوى مىگردد به اسبابى كه در كليات مذكور است . و ايضا به منشعات كه آن نفض فضول و امتلا و تفتيح سدد است بعده بدانچه حفظ او نمايد و آن رطوبت معتدله است بهر آنكه اگر آن رطوبت ناقص شود حرارت ضعيف گردد به سبب نقصان مادهء آن . و اگر زياده شود حرارت به انغمار و احتقان ضعيف گردد و برودت قوى مىشود به تقويت اسباب او و به حقن حرارت به سبب كثرت رطوبت و به اسبابى كه تحليل رطوبت افراط كند و آن يبوست بالذات و حرارت بالعرض يعنى به واسطهء يبوست است و معالجهء فرط حرارت ناشى از سدد به تفتيح سدد نمايند و بايد كه از تبريد مفرط اجتناب كنند تا در تحجر سدد و نيفزايد به سبب تمجيد